تبليغاتX
تو!من!ما!چی!کی!
   
تو!من!ما!چی!کی!
 
 
من عباس منتظری شادم خبرنگار افتخاری دوچرخه

____________________
انباری

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

____________________
داغ داغ

رفتم!

مولانا!

دروغ گفتن...!

...!

قالیچه

مردم مردند!

این روزها!

نشانه دار ها!

خاله خاله بازی!

____________________
برو بچسont>

دختر دریا(دوست دوچرخه)

سمانه مالمیر

شادی بیضائی

لیدا خانوم تصویر گر

جوجه معمار زشت(خواهرم)

مهدیار دلکش

مینا و محمد

یوجین(فراموشم نکن)

ماتیک صورتی

شاهزاده صورتی(دوست دوچرخه)

____________________
برو بچس گلو بندک

<-LinkTitle->

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه چهارم مهر 1388

رفتم!

حدودا هفت هشت ماه پیش ستاره ای در دنیای مجازی به نام تام کروز مخفی درخشید! نمی دونم چند بار با دیدن این نام در قسمت نویسنده کامنتاتون نا راحت شدید اما دیگه نمی بیند منم پستائی رو که نفرستادم پاک می کنم!حالااین آقا تام کروز  می خواد بره چرا؟! خب واستون اول یه قصه میگم شاید فهمیدید:

     یک روز شخصی با سواد وارد روستائی می شود و کدخدا را از حضور شیادی خبر دار می کند کدخدا قبول نمی کند و قرار می شود که بین این فرد و فرد شیاد مسابقه ای به داوری مردم شکل بگیرد در روز موعود کدخدا به با سواد می گوید یک مار بکش با سواد روی زمین با چوب می نویسد مار و به شیاد هم می گوید ولی شیاد که سواد نداشته شکل یک مار را تصویر می کند مردم که سواد نداشتند حق را به شیاد دادند فرد از ده رفت و شیاد هم ده را گوه کشید(این تهش از خودم بود)و فرد آموخت که هر جائی باید در سطح خود مردم حرف بزند!

نمی دونم غمگینم یا نا راحت ولی احساس سبکی می کنم! درسته بی جنبه بازی در آوردم!خدا حافظ

ادیوس

بای

خوش گلنیذ

عباس فرت

پ.ن: همیشه جرم می گیرد که نفهمنم!

 
 

پنجشنبه دوم مهر 1388

داشتیم؟! داشتیم بی وفای؟! باشه! آقا من تازه فهمدم که چقد خرم! هوی دیگه پررو نشو! ولا به خدا خرم من خرم .

من خرم چون تورو دوست داشتم! چون می گفتم تو زیبائی چون وقتی زیبائی تو رو میدیدم می گفت ایول به خا که زیبائی رو دوست داره و تورو اینجور نرم و نازک ساخته! گفتم صدات قشنگه بازم ایول به خدا که صدای تورو قشنگ ساخته! چون فک می کردم واقعا خدا خیلی با حاله(!)ولی دیدم عباس آقا خیلی اوتی اون بابا آدم حسابی نیس.دیگه حالم ازت بهم می خوره! خوشحالم که به وبم نمی آی! واقعا خوشحالم که دفتر خاطرات خوشگلم به دست نمی رسه چون متنفر از اینکه از دور بهم بخندی. من چه گاگول بودم که فک می کردم معنی عشق رو فهمیدم نکنه اصلا عشقی نیست(!)این شاعرا هم شاسگولن! نمی خوام به من بخندی! کاش خل نم شدم و فکرمو به تو نمی دادم! کاش این داستان جدیدمو واسه دوچرخه نمی فرستادم نکنه چاپش کنن وای نکنه !واقعا فاجعه بزرگ اینجاس! کل ایران می فهمن که عباس خل شده عباس خر شده! خودتم بهم شیطانی می خندی! ایشالا اون دهنت جر بخوره! عین هندوانه قاچ بشه که به من نخندی! الان مثل این پیرزنا می خوام سینه ها مو بگیرم بالا و نفرینت کنم! کاش منم عین اون الاغ(یکی از هم کلاسی هام)از عشق می ترسیدم که الان به خودم خر نمی گفتم! هه فک می کردم تو خویشاوندمی( من به کسانی که بامن هم فکرن و مغزشون کار می کنه می گم خویشاوند:خیلی از خویشاوندان هستند که خویشاون نسیتند خیلی از خویشاوندان نیستند که خویشاوندن) آره تو غریبه بودی! واقعا غریبه بود! اما من خر نمی فمیدم تو احمق بودی ! اه این بابا هم بد بختی منو می خواد هی میگه عاشقی خوبه خیلی خوبه! ایول به کسائی که تا باهاشون حرف می زدم لباشونو گاز می گرفتند و می گفتن بی چشم و رو اما بابام اینجوری نبود! همش زر می زدی زر! هی دوغ هی وعده هی وعده ! واقعا خاک تو سرمن که چند روزی واسه خودم کیف نکردم خودم رو به پای تو گاو ریختم توگربه تو سگ! تو مادر ناتنیه سیندرلائی تو آدم بده  تمام کارتوناو فیلمایی! تو اصلا خود شیطانی! درو می شم ازت! خیلی دور! قهر می کنم باهت ! اما فک نکنم بشه می ونی چرا؟! چون تو گول مالی! آره الحق که خوب اسمی واست گذاشتم! عین شیطان گول مالی! می دونم چقد سست عصرم دیگه تا یه چی بگی صدتا چیز می گم مثل ابن آدم که نمی تونم بقهرم که عین وقتای که با خواهرم قر می کنم یک ساعت هم نمی تون طاعت بیارم!

پ.ن:بی ادبی کردم؟! خب نخون!

پ.ن:علاقه مند شدید شدم به این آهنگ جهان:عشقمو پس می گیریم راستی از کیتی پری و لیدی گاگاو متالیکا خوشم می آد ! چیه فک کری ادای با کلاسا رو در می آرم؟! خاک تو سرت خوب خوشم می آد!

راستی می خوام برم! راستش خیلی قبلا می خواستم برم اما به خاطر  حرفای یکی از دوسامو بیشتر ب خاطر خواهرم نرفتم.حالا م خوام برم! لطفا نظرتونو بگین!

پ.ن:حرف می زنم با معنی اگه خر نیسی می فهمی!

 
 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

مولانا!

وقتی که شعر "موسی و شبان"را در کتاب ادبیات ۳ دیدم ذوق کردم و با خودم گفتم:"چه عجب قلب این ناشران کتاب خوب کار کردو خونو خوب به مغزشون رسوند" اما دیدم که نه بابا بالاش نوشتن:که مولانا در این قصه شرط اصلی قرب و رضای الهی را داشتن قلبی پاک و بی ریا میداند" بابا بیچاره داره از اول زور می زنه که ما این دو بیت آخر رو:"هیچ آدابی و ترتیبی مجو       هرچه می خواهد دل تنگت بگو" من می خوام بدونم آهای کسانی که مهر رو پیشونیتون پینه بسته تا حالا معنی اون عربی های قلبه سلبه رو فهمیدین؟! که روزی بیست بار تکرار می کنین!   به نظر من این جمله که یه بچه به خدا می گه:اگه این بار کارمو راه بندازی قول می دم تا آخر عمر دعات کنم"! این خیلی قشنگ تر از هزار کلمه عربی قلبه سلمبس!این شعر همای هم قشنگه به اینم ربط داره!

به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه می گردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم
در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری کجا وی از تو می خواهد چنین کاری
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند
چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی

 
 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

دروغ گفتن...!

دروغ گفتن فعلیست جالب انگیزناک(۱حتما جالب انگیز ناکه که همه می گن بده بعد انجامش می دن۲خودم تجربشو داشتم)که از غار خوراکی(دهان)بیرون می جهد و در گل بدن(گوش)طرف به خاکستری منفعل(مغز است که اصولا کار نمی کند)می رسد و با عث تغییر واکنش های طرف می شود.از بچه گی گفتن که دروغ گو(فاعل این فعل جالب انگیزناک) دشمن خدا(همون که ما و آبنباتوو.. رو آفریده)می باشد و در روز قیا مت(یه چیزی تو مایه های افسانه هاست) سرب مذاب(سربی که به نقطه ذوب خود رسیده و در حالت بر انگیخته می باشد) در دهان فرد(همان فاعل)می رزند. فقط من( که موجود عجیبیم و بعضی وقتا بهم بی دین و ایمون هم می گن)در تعجب(حالتی مبنی بر نداستن در فرد از شدت انگشت خود را در غار خواراکی خود فرو می برد)هستم که این جسم(کالبد و چیزی که روح در آن می باشد)که غار خوراکی بر آن سوار (در بالاترین قسمت جسم که کله نام دارد)می باشد که به همراه جسم در خاک می ماند یا می پسود(فرسایش)یا گرگ  (شاید حیوانات دیگر)آن را میل می نمایند چگونه می توان این جسم خورده شده یا فرسوده شده(کلن از بین رفته)را در آن جهان(نمی دانم کجاست) شکنجه داد و آتش زد!

طبق آمار ها(اطلاعات عددی که سازمان های ذی ربط از خود ول می کنند) دروغ گو ترین افراد سخنگو ها هستند.(البته برای عدم سو تفاهم همه سخنگو ها بجز سخنگو ها نظام جمهوری اسلامی(!)ایران شامل این آمار می باشند)

افراد در حالت دوغ گفتن با چشم به چهره افراد دیگر می نگرند تا آثار دروغ خود را در یابند که در درجه های بالاتر این نگاه هم از بین می رود!

پیام آخر:اگر دروغ بگین می رین جهندم!

 
 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

...!

چه شب طولانیست!

وقتی فردا خوش است


پ.ن۱: دهم شهریور امسال هم مثل دهم شهریور های قبل تولدم بود. خب تولدو کادوش فقط ترین هاشو می گم!

گران ترین:طبق معمول گرانترین کادو مال بابا بود!

متفاوت ترین: مال خواهرم که خودش اسرار داشت که متفاوت باشه(تموم پولی رو که بم داد پیچیده بود لا قاب آدامسو جواراب)

عزیز ترین:کادوی مامان بود!

مهربان ترین:مال مامان بزرگ بود!

سریع ترین:سایت تبیان که ۱۲ شب نهم تبرک گفت!

عجول ترین:دختر  عمم!

نامرد ترین:کسانی که حتی یک اس ام اس هم براشون ارزش نداشتم!

پ.ن۲:چیه مگه ندیدین که پی نوشت از مطلب زیاد تر باشه؟! خب الان ببین!

پ.ن۳:آقا فک کنم سر یه سری قضایا لو رفتم٬ خدا کنه همش فک باشه!!چون اساسی ضایع می شم!

پ.ن۴:دیدین چی شد یه ذره درس خوندم عینکی شدم! لعنت بر بی جنبه! بشمار

 

 
 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

قالیچه

        چقدر لذت بخش بود نوازش دستان زبر و خسته ولی مهربان و گرم زن روستائی،که بارها با آنها بچه هایش را نوزازش کرده بود و به کبو تر ها دانه داده بود و  گاهی هم مثل دستان یک مرد قوی بود و شاخه های پوسیده و سرد درخت را می شکست برای گرم کردن اجاقی که از گرمای آن قرار بود بهانه ای پخته شود برای کنار هم بودن یک حلقه با محبت.

         همین دستها که با صبوری تک تک گره ها ی من را می زد به دسته بیل های زیادی را برای نرم کردن خاک اطراف یک نهای و کندن علف های هرز کنار آن فشار وارد کرده بود و این دست ها وقتی کوچک بودند با چابکی سنگ های یقل دوقل را بالا می انداخت و با رها گرمای گرمای دست مادر صاحبش را حس کرده بود که      کم کم با گرم شدن زمستان ها گر مایشان را از دست می دادند را حس کرده بود.

          این دستها وقتی که شاد بودند گل های مرا سرخ و وقتی که شاداب بودند ریحان مرا  نازک و اغلب اوقات که غمگین بودند زمینه من را سیاه گره زده بودند.

          من لایق دیواری شدنم چون تک تک گره هایم را این دستان نواز کرده اند من لایق دیواری شدنم چون همین دستان نگذاشته بودند گره های من از هم دور شوند و با دفه مارا زده بودند و به هم چسبانده بودند من لایق دیواری شدنم چون اضافاتم را همین دستان کنده است من لایق دیواری شدنم چون گرمای آن دستان با من است من لایق دیواری شدنم چون مدتها با شکیبائی پشت میله های اریش زندانی بودم و تجربه اندوختم من لایق دیواری شدنم چون من چیزی بجز یک صحنه طبیعی زیبا یا وان یکاد نیستم.


 

 
 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388

مردم مردند!

 

adams

 

یکی دو نفر بهم یه چیزیایی گفتن که زد به سرم وب و حذف کنم! بعدش که با خواهرم حرف زدم و دو تا آدامس انداختم تو دهنم و همه چیز و از یادم بردم! دست آدامس سازی درد نکنه!

چی فک کردی؟!از من بهتری؟! نه!

تو فک کردی واسه من ارزش داری؟!نه!

حتی قد یه هویج!

دیگه گذشت اون زمان!

چرا همیشه من باید بیام سراغ تو؟!هان؟! تو مگه کی هستی؟!

چند بار هم بهت گفتم که تو یه "گول مال"بیشتر نیستی!

آخ کاش "گول مال" نبودی وای چه کیفی می داد؟! اون وقت من نمی اومدم سراغ تو تو می اومدی سراغ من!

فک نکنی کسی سراغ من نمی آد!اتفاقا زیاد هم میان!اوناییم میان که قبلا آرزوشونو داشتم! ولی یه عیب بزرگ دارن می دونی چه عیبی؟!هان؟! " گول مال "نیستند! ولی تو هستی!

نه الان که می بینم تو ام سراغ من اومدی! آخه میگم تو نامردی بگو چرا ؟! آخه بی انصاف وسط درس خوندن واسه کنکور!

اونقد پیچ تابم می دادی٬گرمم میشد٬آدرنالین خونم بالا  می رفت٬داغ می کردم یه چرت و پرتای می نوشتم یا می کشیدم که مسخره است! بعد به آدامایی که کشیدم نیگا می کنی و می خندی به دست نا توان من که نمی تواند خط های صورتت رو جوری که هست بکشه!به ناتوانیم در گفتن شعر ی که تورا وصف کند ٬حالم را وصف کند. حتی دو خط هم نمی تونم بنویسم یا بی معنی و چرت و پرت می نویسم!

پ.ن:خواهرم وبلاگ زده.

پ.ن:کسایی که با آدمس حال می کنن بهم بگن٬کار دارم. راستی آدامس دوسا بفرماید...

 

 

 
 

دوشنبه دوم شهریور 1388

این روزها!

یه چند روزی عوض شدم! خواستم به شما هم بگم که چی شدم!چه موجود عجیبی شدم!

خب یه چند روزیه از هیاهوی شهر و دودو کارو درس و همه چیز می گریزم!نه برای تنهائی اصلا تنهائی را دوست ندام!برای باتو بودن!توئی که شبا وقتی همه می خوابن از دیوار روبه رو راست میای پائین کنارم میشینی کنارم!

من تو رو کشف کردم!همونجوری که مسعود کیمیایی فروتن و پیروز فرو کشف کرد ولی نه مسعود کیمیایی کشف هاشو داد زد اما تو چیزی نیستی که قابل داد زدن باشی چون خودت فقط شبا و در تاریکی میای و صبا لای حرفا لای کارا لای گرما لای دنیا گم میشی!

چه بابای خوبی دارم درست این موقع برام کارت پارسیان گرفت با ۵۰۰۰۰تومن موجودی که هر کتابی رو خواستم اینترنتی بخرم و دیگر بهانه ای برای بیرون رفتن نداشته باشم! غذا دیگه واسم مهم نیس چیزی که بارها واسش داد زده بودم!

این روزا خیلی تفال می زنم!

من قبلا به هیچ فالی اعتقاد نداشتم اما تا اینکه یک فال واسم چهار بار تکرار شد بهش اعتقاد آوردم!

چقد سخت بود کشف کردنت!

چقد سخت بود با تو حرف زدن! تو که نمی خواستی با من حرف بزنی!

بابام همیشه می گه کسی که خواب رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب می زنه نمیشه!

تو خودتو پشت یه لبخند زورکی از من قایم می کردی!

تو دروغ گوی خوبی نبودی! همیشه سوتی ای میدادی که من می فهمیدم وقتشو داری،امکاناتشو داری ولی به من می گفتی نه!

اون وقت جلو من فیلم بازی می کردی! برو اصلا دوستت ندارم!

چرا؟

اگه بنا بود دوستت نداشته باشم تورو هم باید مثل بقیه از کنارت رد می شدم اما چرا گرفتار شدم!

ولی وقتی تو منو نمی خوای من دیگه کاری از دسم بر نمی آد!

برو به درک!

آره اگه پرروئی کنی دادم می زنم تازه پشتمم بهت می کنم!شایدم زدمت!

آره می زنمت! هم زورم بیشتر هم می تونم!

اصلا تو چی داری!من همه جوره از تو بهترم!وای خدا من چقد خرم!

واقعا خرم!آخه من کی میتونم تو رو بزنم!

ولی توام نباید منو اذیت کنی دیگه!

یادته که چقد مهمونی نرفتم به خاطر تو!که تا خونه خالی شد کت شلوار قشنگه بابا رو بپوشم و کراواتش  رو هم بزنمو زو به روی مبل خالی بشینم و با تو حرف بزنم! تو ام که ناز می کردی! ولی من هیچ وقت خودم رو کمتر از تو ندونستما واقعا هم کمتر از تو نیستم!

نمی دونم چرا!

حتما به خاطر اینکه جسم تو رو نمی بینم و باهات حرف نمی زنم مجبور شدم که فال بگیرمو استخاره کنمو هزار چیز کوفتیه دیگه!

حتما داری بهم می خندی!

یا یه جور حس حسودی و اضطراب داری؟!

خب نامرد منم داشتم ولی نمی گفتم!

وقتی خودت می گفتی حرفتو ولی من با مرام ترم چون کمتر از تو می گم!

می خوای فالمو بدونی پس گوش کن:

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش/ وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند/ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی این عارق سالک/ جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران / گو می رسم اینک بلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش / ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه قباری نشیند / این سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظا که هوس می کندش جام جهان بین / گو در نظر آصف جمشید مکان باش

من فک کردم چون روح حافظ بزرگه تونسته دروازه ی گفت و گوی من تو باشه.

عباس فرت

 
 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

نشانه دار ها!

اولش که که فریبا بهم گفت خوف کردم!ولی حالا فهمیدم که بابا همون آن کادرا و آن مارکای خودمونن!

خب من چنتا آن کادر دارم که معرکن و تو کادر بالای صفحن کسی ام نمیتونه بره اونجا چون مث اونا نمیشه!

آن کادر ها:

۱.مامان:چون خیلی ماه ولی دلیل اصلیش اینکه من بچه ننم!

۲.بابا : که خیلی باحاله پایه ی همه کارامه مثل ماشین سواری و موتر سواری و هزار چیز دیگه.

تذکر:این دوتا(مامان بابا )چون بزرگ ترین امتیاز که امتیاز زندگی کردن و بهم دادن دو قبضه آن کادرن!

۳ بابا بزرگ:جفتشون مردن و خیلی ماه بودن منم همش اذیتوشون می کردم(بعضی وقتا از همه بیشتر دوسشون داشتم)! یه صلوات واسه سلامتی روحشون بفرس ببینم!

۴.مامان بزرگ۱: اونم چون مامانه بابا بود مثه بابا خیلی نازمو می کشیدو پایم بود  بگو ایولا. دیدی چه بد شد اینم مرد دومی رو بلندتر بفرست!

۵مامان بزرگ ۲:زندس ایشالا صد سالم باشه چش حسوداش بترکه ایشالا .خیلی پخته و با تجربس.

۶ خواهرم: این چون باحاله!فقط همین!

دیگه می ریم سراغ آن مارکا. شرمنده قبل از اینکه بریم سراغ اونا از اتاق فرمان به من اشاره می کنن که بابا بزرگا دعاواشون شده سر صلوات بی زحمت یکی دیگه هم بفرستید!

مارکای سبز:

۱.اسی:چون پسر باحال و خل و بازم باحاله!

۲.گول مال:هه هه فک کردی کامل معرفیش می کنم که بعد مسخرم کنی کور خوندی:به خاطر مهربانی و صفا و قیافشو و کلاسشو و گول مالیشو که باعث میشه ملس باشه و هی بری دنبالش شناختیش ای بلا!

۳.آ صادق:چون هدایت دیگه باحال و پر مغز فکر می کرده و می نوشته!

 

۵.عمو:چون مثل خودمه!

۶.دایی رضا:چون مثل خودم خوبه!

۷.خاندان فاطمی:چون فک می کنم قوی ترین خانواده ایرانن.(همونایی که تو مردان آهنینن)!

 

۹.پائولو کوئلیو:چون عاشقه!

۱۰ سهراب: دلیلشو خودت می دونی نه!

۱۱:علی شاه حاتمی:چون با حوصله است و به بچه ها مخصوصا من اهمیت میده.(کارگردان:خوش رکاب و پواز مرغابی ها و جاده متروکه و..)

۱۲.حمید فرخ نژاد:اونم چون خله.

۱۳.رامبد جوان:اینم باز خله.

۱۴.گروه کامکارها:چون با آهنگاشون اساسی حال می کنم!

۱۵و۱۶و۱۷و...: شماها دوستان عزیزم!ولی اگه ناراحت نمی شین شما سبز کمرنگید که به سفید می زنید! ولی سفید نیستین!

آن کادرای قرمز:

شرمنده تا اطلاع ثانوی از کسی متنفر نیستم ایشالا هر وقت شدم به اطلاع می رسونم!

به خاطر عدم سوء تفاهم اون سبزا سبز سیدی نبودن سبز فسفری بودن! هوی فکر بد نکن احمدی نژادیم خودتی!

پ.ن:شرط می بندم یک چهارم اینا رم نمی شناسید!

پ.ن:از بس از خلا خوشم میاد کنارم شده دیونه خونه!

دعوت شدگان از طرف من:محمد و مینا و کوچه نادری و روژین وماتیک صورتی.

 

 
 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

خاله خاله بازی!

 

من عاشق اون روز گذشتم!

اون روزای که مدرسه ام نمی رفتم و شش سالم بود!

یادش بخیر وقتی دوست خواهرم که همسایمون بود با خواهرم خاله خاله بازی می کردن!

منم بزور خودمو به بازی را می دادم!

ولی وقتی که تو مسابقه سرعتی سیب زمینی پوس کنی شکست می خوردم گریه می کردمو می گفت:"تازشم من پسرم"

اونام بم می گفتن دختر با پسر چی کارش...پیش پیشی نهارشه!

نه فش نبود اون موقع!

حالا نمی دونم شاخ در آوردم من!

همون دختر همسایه تو کوچه که می بینتم فرار می کنه!

آخه اگه نمیدونم طاقت بیارم!

وقتی نظری ندارم ازم فرار کنن!

پس بذار بی حساب شیم!

منم!

بد نظر میشم!

ولی خودت قضاوت کن یه آدم بد نظر بهتره ولی با پوشش!

یا یه آدم خوب نظر بدون پوشش!

خیلی سخته وقتی میبینی که آمار کشته شدگان با اسلحه در آمریکا از آمار کشته شدگان در ایران کمتره با اینکه تو آمریکا اسلحه قاچاق نیس!

یعنی مردم ما بی شعورن!

نه!

نه!

نه!

ببین این مثل دو چیز یکی مثل آتش فشان خاموشیه که روزنه داره اونیکی هم مثل آتشفشان در بسته فعاله!

وای چقد این خفاش شب آدم بدی بوده ها!

پ.ن:تعجب نکن خلم دیگه!

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme