یه چند روزی عوض شدم! خواستم به شما هم بگم که چی شدم!چه موجود عجیبی شدم!
خب یه چند روزیه از هیاهوی شهر و دودو کارو درس و همه چیز می گریزم!نه برای تنهائی اصلا تنهائی را دوست ندام!برای باتو بودن!توئی که شبا وقتی همه می خوابن از دیوار روبه رو راست میای پائین کنارم میشینی کنارم!
من تو رو کشف کردم!همونجوری که مسعود کیمیایی فروتن و پیروز فرو کشف کرد ولی نه مسعود کیمیایی کشف هاشو داد زد اما تو چیزی نیستی که قابل داد زدن باشی چون خودت فقط شبا و در تاریکی میای و صبا لای حرفا لای کارا لای گرما لای دنیا گم میشی!
چه بابای خوبی دارم درست این موقع برام کارت پارسیان گرفت با ۵۰۰۰۰تومن موجودی که هر کتابی رو خواستم اینترنتی بخرم و دیگر بهانه ای برای بیرون رفتن نداشته باشم! غذا دیگه واسم مهم نیس چیزی که بارها واسش داد زده بودم!
این روزا خیلی تفال می زنم!
من قبلا به هیچ فالی اعتقاد نداشتم اما تا اینکه یک فال واسم چهار بار تکرار شد بهش اعتقاد آوردم!
چقد سخت بود کشف کردنت!
چقد سخت بود با تو حرف زدن! تو که نمی خواستی با من حرف بزنی!
بابام همیشه می گه کسی که خواب رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب می زنه نمیشه!
تو خودتو پشت یه لبخند زورکی از من قایم می کردی!
تو دروغ گوی خوبی نبودی! همیشه سوتی ای میدادی که من می فهمیدم وقتشو داری،امکاناتشو داری ولی به من می گفتی نه!
اون وقت جلو من فیلم بازی می کردی! برو اصلا دوستت ندارم!
چرا؟
اگه بنا بود دوستت نداشته باشم تورو هم باید مثل بقیه از کنارت رد می شدم اما چرا گرفتار شدم!
ولی وقتی تو منو نمی خوای من دیگه کاری از دسم بر نمی آد!
برو به درک!
آره اگه پرروئی کنی دادم می زنم تازه پشتمم بهت می کنم!شایدم زدمت!
آره می زنمت! هم زورم بیشتر هم می تونم!
اصلا تو چی داری!من همه جوره از تو بهترم!وای خدا من چقد خرم!
واقعا خرم!آخه من کی میتونم تو رو بزنم!
ولی توام نباید منو اذیت کنی دیگه!
یادته که چقد مهمونی نرفتم به خاطر تو!که تا خونه خالی شد کت شلوار قشنگه بابا رو بپوشم و کراواتش رو هم بزنمو زو به روی مبل خالی بشینم و با تو حرف بزنم! تو ام که ناز می کردی! ولی من هیچ وقت خودم رو کمتر از تو ندونستما واقعا هم کمتر از تو نیستم!
نمی دونم چرا!
حتما به خاطر اینکه جسم تو رو نمی بینم و باهات حرف نمی زنم مجبور شدم که فال بگیرمو استخاره کنمو هزار چیز کوفتیه دیگه!
حتما داری بهم می خندی!
یا یه جور حس حسودی و اضطراب داری؟!
خب نامرد منم داشتم ولی نمی گفتم!
وقتی خودت می گفتی حرفتو ولی من با مرام ترم چون کمتر از تو می گم!
می خوای فالمو بدونی پس گوش کن:
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش/ وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند/ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی این عارق سالک/ جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران / گو می رسم اینک بلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش / ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه قباری نشیند / این سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظا که هوس می کندش جام جهان بین / گو در نظر آصف جمشید مکان باش
من فک کردم چون روح حافظ بزرگه تونسته دروازه ی گفت و گوی من تو باشه.
عباس فرت